![]() |
![]() |
|
|
با سلام
هر چی خواستم براتون توی وبلاگتون پیام بزرام نشد جواب سوالتون رو بهتون ایمیل زدم . با تشکر |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:13 توسط آرزو |
|
|
سلام
چند روز پیش یک حس عجیبی که فکر میکردم برای همیشه در وجود من مرده دوباره زنده شد . راستش کمی امیدوار شدم به خودم . زندگی سخته ولی همیشه روزنه ای از امید توی زندگی وجود داره . و گاه تنها یک جرقه ناگهانی در تاریکترین لحظات زندگی کافی هست که امیدهای مرده رو زده کنه . برای همه روز و روزگار خوشی رو آرزو دارم . موفق باشید. بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:55 توسط آرزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:56 توسط آرزو |
|
|
سلام
چند روزی باز در مسافرت و بستن بار و بندیل مسافرت چند ساله بودم. خسته ام ولی خوشحالم اینکه خدا را دارم. خدای مهربونم ممنونم به خاطر همه چی. موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:36 توسط آرزو |
|
|
سلام
اولا ببخشید کمی برای گردش و تفریح رفتیم و نتونستم چیزی بنویسم . بعد از دوست خوبم صبا و خانواده خوب و مهربونش کمال تشکر را دارم که ما را مهمان خودشون و همسفرشون کردند . از صمیم قلب ممنونم .
بعد دیگه اینکه دیگه وقت رفتن داره یواش یواش به کمک خدا فرا میرسه . رفتم سفارت واسه ویزام و خوشبختانه ۴ سال ویزا گرفتم . ولی اونجا وقتی میخواستم بیام اتفاق جالبی افتاد : موقع اومدن خواستم برم وزارت علوم شهرک غرب . دقیقا نمیدونستم چطوری باید برم آقایی با کت و شلوار سفید ولی نه شیک کمی کثیف و با قیافه کمی مشکوک دم در نشسته بود بی توجه به چیزی ازش پرسیدم ببخشید آقا اگه بخوام برم شهرک غرب چطوری باید برم . عینک دودی از نوعی که نابیناها میزنند و نمیشه از بیرون چشمان طرف رو دید به چشم داشت سرش رو بلند کرد (داشت یک ورق کوچک با خط نه خوب چیزی می نوشت ) سوالم رو با سوال جواب داد ازم پرسید واسه پاسپورت اومدم و چی میخونم خلاصه جواب دادم سرش رو تکون داد و گفت : من امام زمان هستم به سران همه کشورها دارم نامه میدم میخوام منو بشناسند .
بعد از خروج از سفارت با تمام نیرویی که داشتم سعی کردم از اونجا سریع دور بشم بدجوری ترسیده بودم شهرک غرب رو هم دیگه فراموش کردم مستقیم اومدم ترمینال جنوب و بلیطم که واسه عصر بود رو کنسل کردم و چون اونجا بلیطی زودتر نداشت رفتم ترمینال آزادی و به اولین ماشینی که گیرم اومد بلیط گرفتم و زودی اومدم شهرمون . بدجوری ترسیده بودم . به دوستم زنگ زدم بهش گفتم شانس منو می بینی من توی عمرم یک فرد بسیار محافظه کار هستم با کسی کاری ندارم ببین حالا این هم از شانس من که این آقا جلوی من سبز بشه حالا راست و دروغش رو فکر نمیکنم فقط میدونم من از قاطی شدن به این جور مسائل می ترسم . خدا تو را قسم به حرمت همه عزیزانت ما را از همه بلاها و مشکلات دور نگهدار ما که سرمون به کار خودمون تو را قسمت میدم به پاکی مریم مقدس و فاطمه زهرا در پناه خودت حفظ کن . شوکه شدم نمیدونم چرا بدجوری ترسیدم ماجرای چند سال پیش تهران اون مرد که چندین زن رو کشته بود و..... مرتب از جلوی چشمم رژه میرند و براستی دیگه از تهران رفتن می ترسم . برای همه آرزوی خوشی و سلامتی میکنم. موفق باشید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:59 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپزی عالی دانلود رایگان کتاب و... آشپزی فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|