![]() |
![]() |
|
|
سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:19 توسط آرزو |
|
|
سلام
گاه مشگلات زندگی چنان بهم فشار می آورند که براستی مغزم هنگ میکنه . نمیدونم چه تصمیمی درسته واسه آینده ام.
ولی ظاهرا این بار هم توی ۲ راهی گیر کردم . خدایا خودت کمک کن . همیشه توی مراحل مهم زدگیم توی دو راهی بسیار متفاوتی بودم و هر بار به خاطر انتخاب راه درست مدتها آرام و قرار نداشتم . نمیدونم چه باید بکنم . خسته ام و مسائلی که پیش می یاد خستگی من رو زیادتر میکنه . امروز مشگلترین تصمیم زندگیم رو گرفتم . و اون اینکه دیگه برای همیشه فکر برگشت به ایران رو بعد از اتمام تحصیل بی خیال بشم . نمیدونم مغزم میخوام از امروز دیگه کمی استراحت کنه . خدایا کمکم کن. راستی سال نو هم پیشاپیش مبارک بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:58 توسط آرزو |
|
|
با سلام راستش این چند روز تهران بودم برای کارهای اداری و بعدش چند روز هم خونه دوست عزیزم که به قول بابای گرامیش آشنایی ما کار خدا بود . بودم . حالا میخوام با تمام وجودم از صبا جان و خانواده محترمش سپاسگزاری کنم . میخوام از مامان محترمش که براستی خانمی هنرمند و با صفا هستند تشکر کنم براستی این چند روز برای من روزهای دیگری در تمام عمرم بود و خیلی خوش گذشت . از سحر عزیز و سمانه زحمتکش هم ممنونم . هیچوقت فراموشتون نمیکنم . آرزو دارم به زودی در مراسم شادی و عروسی شما باشم . نمیدونم به چه زبانی از همه شما به خصوص بابای خوب و مهربونت تشکر کنم. فقط میگم: به اندازه یک دنیا ممنونم . و امیدوارم روابط دوستانه ما تا آخر عمر ادامه داشته باشه . ممنونم . بای
قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:27 توسط آرزو |
|
|
سلام
ممنونم از دوستان گلم.
راستش این روزها بد جوری خسته هستم . تعداد کلاسهام زیاد شده و هر روز مجبورم کلی مطالعه داشته باشم . واسه همین می ترسم سلامتی ام به خطر بیافته .
برای همه شما آرزوی موفقیت دارم . بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:50 توسط آرزو |
|
|
سلام
امروز از صبح سردرد شدیدی داشتم . باید برای دیدن مادر بزرگم و یک دوستم که مریض بود می رفتم نزدیک ۱ ساعتی راه بود . ناهار را دوستم به زور گفت که برم خونه اونها . انصافا هم غذای بسیار خوبی تدارک دیده بود این دوستم هم خودش و هم داداشش شاگرد من شده بود و من با اونها راحت بودم و براستی غذای مادرش همیشه حرف نداره . کلی قربون صدقه من رفتند . براستی شرمنده ام کردند . بعد از ناهار رفتم خونه مادر بزرگم که با خونه دوستم فقط ۵ دقیقه فاصله دارد . مادر بزرگم همیشه برام یک بت شکست ناپذیر بود ولی حالا کلی شکسته شده . با دیدن اون کلی حالم گرفت کاش در توانم بود همیشه کنارش باشم ولی افسوس . وقتی داشتم خونه بر می گشتم ذهنم مشغول بود به خیلی چیزها فکر میکردم اون جاده برام خیلی خاطرات داشت . یک لحظه به آسمون نگاه کردم آه که توی دیار غربت چقدر دلم میخواست نمیرم و دوباره آسمان رو اینگونه ببینم جوری که همیشه در گذشته خاطراتم از اونها خاطره ساخته بودم . محو تماشای آسمان شده بودم خودم رانندگی نمیکردم چون گواهی نامه ام رو نیاوردم مجبورم با آژانس برم هر جا که میخواهم . خلاصه وقتی به خودم اومدم که دیدم با یاد آوری گذشته بی اختیار اشکهایم جاری شده . یک لحظه آرزو کردم کاش برای ۱ ساعت اون خاطرات تکرار میشد ولی افسوس . دیگر به قدری از گذشته فاصله گرفته ام که برایم حتی برگشت نیم ساعت و یا یک لحظه آن روزها بعید به نظر میرسد . کاش میشد ....................... ولی حیف . خوب دیگه خسته نباشید . موفق باشید . بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:5 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپزی عالی دانلود رایگان کتاب و... آشپزی فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|